نمی دونم، قبول می کنی یا نه ...
از اینجایی که من هستم اگر نگاه کنی،
می بینی که اعتبار خورشید در گرو گل آفتابگردون هستش !
فکرش رو بکن :
اگر یه روزی گل آفتابگردون، روشو از خورشید برگردونه ...
چی به سر خورشید میاد ؟
همه چیز بستگی به این داره که توی دنیای درونت، از چی اعتبار می گیری .
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر، تنهاتر
از ستیغ جدا شدیم :
من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی.
"سهراب سپهری"
پ.ن: در پانزدهم فصلی زرد سهرابی دیگر متولد شد
از جنس نور در «زندگی خوابها»
با «آوار آفتاب» طلوع کرد و در «شرق اندوه» زیست
«مسافر»ی که «صدای پای آب» را زمزمه کرد و «حجم سبز» لحظه ها را درک کرد
و با «مرگ رنگ» سمت خیال دوست پر کشید.
یادش گرامی و روحش شاد.
ش.ن(شعر نوشت): برای تو ... -که با کلماتش آرام می گیری- :
نزدیک تو می آیم، بوی بیابان می شنوم:
به تو می رسم
تنها می شوم.
کنار تو تنها تر شده ام
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است
از من تا من، تو گسترده ای
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم، به جلوه رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف
و با این همه ای شگرف
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا می زند، من تو را.
بدرقه کردم با دستان خود،
خورشیدم را
و شروع شد هفته ی تاریک ...
روزهایی که بی هیچ رغبتی ، خمیازه کشان
می لنگند این مسافت تکراری را تا شب.
و شب هایی که طعم خاطره می گیرد اشک هایم،
تا فردای بی طلوع.
- هر روزِ تازه یعنی تکرارِ آزمونِ صبر! -
ساعت هایی که خیره شدن ها و سکوت ها
تعبیرشان انتظار است.
و کاربرد علم ریاضی جمع ثانیه ها ، دقیقه ها و تفریق از روز هاست !
...
و در این میانه ی بغض و انتظار
دلم میلرزد که مبادا اینبار،
طلوع خورشید، از روی عادت باشد نه اشتیاق !
وسوسه گفتن تو
و دریغ از این همه تاخیر
که در جان من افکنده سکوت!
من پر از آتش عشق
آتش عشقم به درون
و دریغ از این همه آرامش لب
کانچه برخاسته از فطرتِ جان
او سپرده به نگاه و به قلم!
ترک می خورد، دیوار ضمخت صبرم
در جز و مدِ مبهم تردید و خواهش
به وقت شبانه های طلوع اندام تو ...
- که چراغ سبز است –
به تاخت و تازِ لشگر خاطراتِ "اولین بوسه"
برای تصرف ذهنم ... ویرانه های ذهنم.
و آباد شدم از این هجوم؛
ترک خورده بود کویر لب هایم از اضطرابِ پاسخ تو،
که " آیا می توانم؟ "
آب طلب کردم به " بهانه "
و تو مانند آسمانی غیرقابل پیش بینی،
بوسه باریدی!
جشنواره ی رنگ بود و طعم ،
کارناوال سرخ و شور و سبز ِ بوسه و بغض و نـــگاه
و سیاه شد* ...
*در زمان تولد این خاطره ی دلنشین در قالب کلمات، مناسفانه خبر بدی به من رسید که تابلوی رنگین ذهنم رو مکدر و سیاه کرد.
خورشید، عادتِ طلوع را تکرار کرد
اما من غافلگیر از آمدنِ صبح ،
همچنان در گرگ و میش ِ رویای " دیروزِ با تو بودن "
خواب را مزه می کردم ...
دستانت را که دیروز به من سپردی – به یاد داری؟ -
امروز هر چه گشتم نیافتمشان!
گویی مِهی از خیال بودند که با طلوع خورشید
ناپدید شدند...
نمی دانم، تو نیستی یا من !
که پروانه های نگاهم بهت زده ، گم شده ، کم قرار
گل صورت تو را می جویند.
یادت هست ؟ ... چقدر شیطنت کرد باد با موهای تو
و من غرق در غیرت
چشم بستم که "غبار به چشمم رفت"!
اما نمایش رقصِ سپیدِ شالِ تو در فضای پر از نگاه
میانپرده ی دائمی رویاهای من شد
به خاطر دارم که مرا در سپید و خاکستری تردیدِ " آیا می توانستمِ " یک بوسه رها کردی
و خندیدی که " شاید ... !"
بدون آنکه بدانی گناه کبیرۀ نبوسیدنت را چگونه تاوان پس دادم.
به یاد داری ...
پاهایمان درد گرفت ،
از بس، شهوتِ با هم بودنِ دست هایمان
نمی گذاشت جاده ها تمام شوند.
راستی در میان تصویر گنگِ خداحاقظ و بغضِ دل،
آخر هم نفهمیدم تو رفتی ، من ماندم یا ...
اما به روشنی طلوع خورشید امروز به یاد می آورم که گفتی :
"زود برمی گردم "
