تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر، تنهاتر
از ستیغ جدا شدیم :
من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی.
"سهراب سپهری"
پ.ن: در پانزدهم فصلی زرد سهرابی دیگر متولد شد
از جنس نور در «زندگی خوابها»
با «آوار آفتاب» طلوع کرد و در «شرق اندوه» زیست
«مسافر»ی که «صدای پای آب» را زمزمه کرد و «حجم سبز» لحظه ها را درک کرد
و با «مرگ رنگ» سمت خیال دوست پر کشید.
یادش گرامی و روحش شاد.
ش.ن(شعر نوشت): برای تو ... -که با کلماتش آرام می گیری- :
نزدیک تو می آیم، بوی بیابان می شنوم:
به تو می رسم
تنها می شوم.
کنار تو تنها تر شده ام
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است
از من تا من، تو گسترده ای
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم، به جلوه رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف
و با این همه ای شگرف
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا می زند، من تو را.
وسوسه گفتن تو
و دریغ از این همه تاخیر
که در جان من افکنده سکوت!
من پر از آتش عشق
آتش عشقم به درون
و دریغ از این همه آرامش لب
کانچه برخاسته از فطرتِ جان
او سپرده به نگاه و به قلم!
