نمی دونم، قبول می کنی یا نه ...
از اینجایی که من هستم اگر نگاه کنی،
می بینی که اعتبار خورشید در گرو گل آفتابگردون هستش !
فکرش رو بکن :
اگر یه روزی گل آفتابگردون، روشو از خورشید برگردونه ...
چی به سر خورشید میاد ؟
همه چیز بستگی به این داره که توی دنیای درونت، از چی اعتبار می گیری .
بدرقه کردم با دستان خود،
خورشیدم را
و شروع شد هفته ی تاریک ...
روزهایی که بی هیچ رغبتی ، خمیازه کشان
می لنگند این مسافت تکراری را تا شب.
و شب هایی که طعم خاطره می گیرد اشک هایم،
تا فردای بی طلوع.
- هر روزِ تازه یعنی تکرارِ آزمونِ صبر! -
ساعت هایی که خیره شدن ها و سکوت ها
تعبیرشان انتظار است.
و کاربرد علم ریاضی جمع ثانیه ها ، دقیقه ها و تفریق از روز هاست !
...
و در این میانه ی بغض و انتظار
دلم میلرزد که مبادا اینبار،
طلوع خورشید، از روی عادت باشد نه اشتیاق !
ترک می خورد، دیوار ضمخت صبرم
در جز و مدِ مبهم تردید و خواهش
به وقت شبانه های طلوع اندام تو ...
- که چراغ سبز است –
به تاخت و تازِ لشگر خاطراتِ "اولین بوسه"
برای تصرف ذهنم ... ویرانه های ذهنم.
و آباد شدم از این هجوم؛
ترک خورده بود کویر لب هایم از اضطرابِ پاسخ تو،
که " آیا می توانم؟ "
آب طلب کردم به " بهانه "
و تو مانند آسمانی غیرقابل پیش بینی،
بوسه باریدی!
جشنواره ی رنگ بود و طعم ،
کارناوال سرخ و شور و سبز ِ بوسه و بغض و نـــگاه
و سیاه شد* ...
*در زمان تولد این خاطره ی دلنشین در قالب کلمات، مناسفانه خبر بدی به من رسید که تابلوی رنگین ذهنم رو مکدر و سیاه کرد.
خورشید، عادتِ طلوع را تکرار کرد
اما من غافلگیر از آمدنِ صبح ،
همچنان در گرگ و میش ِ رویای " دیروزِ با تو بودن "
خواب را مزه می کردم ...
دستانت را که دیروز به من سپردی – به یاد داری؟ -
امروز هر چه گشتم نیافتمشان!
گویی مِهی از خیال بودند که با طلوع خورشید
ناپدید شدند...
نمی دانم، تو نیستی یا من !
که پروانه های نگاهم بهت زده ، گم شده ، کم قرار
گل صورت تو را می جویند.
یادت هست ؟ ... چقدر شیطنت کرد باد با موهای تو
و من غرق در غیرت
چشم بستم که "غبار به چشمم رفت"!
اما نمایش رقصِ سپیدِ شالِ تو در فضای پر از نگاه
میانپرده ی دائمی رویاهای من شد
به خاطر دارم که مرا در سپید و خاکستری تردیدِ " آیا می توانستمِ " یک بوسه رها کردی
و خندیدی که " شاید ... !"
بدون آنکه بدانی گناه کبیرۀ نبوسیدنت را چگونه تاوان پس دادم.
به یاد داری ...
پاهایمان درد گرفت ،
از بس، شهوتِ با هم بودنِ دست هایمان
نمی گذاشت جاده ها تمام شوند.
راستی در میان تصویر گنگِ خداحاقظ و بغضِ دل،
آخر هم نفهمیدم تو رفتی ، من ماندم یا ...
اما به روشنی طلوع خورشید امروز به یاد می آورم که گفتی :
"زود برمی گردم "
