خورشید، عادتِ طلوع را تکرار کرد
اما من غافلگیر از آمدنِ صبح ،
همچنان در گرگ و میش ِ رویای " دیروزِ با تو بودن "
خواب را مزه می کردم ...
دستانت را که دیروز به من سپردی – به یاد داری؟ -
امروز هر چه گشتم نیافتمشان!
گویی مِهی از خیال بودند که با طلوع خورشید
ناپدید شدند...
نمی دانم، تو نیستی یا من !
که پروانه های نگاهم بهت زده ، گم شده ، کم قرار
گل صورت تو را می جویند.
یادت هست ؟ ... چقدر شیطنت کرد باد با موهای تو
و من غرق در غیرت
چشم بستم که "غبار به چشمم رفت"!
اما نمایش رقصِ سپیدِ شالِ تو در فضای پر از نگاه
میانپرده ی دائمی رویاهای من شد
به خاطر دارم که مرا در سپید و خاکستری تردیدِ " آیا می توانستمِ " یک بوسه رها کردی
و خندیدی که " شاید ... !"
بدون آنکه بدانی گناه کبیرۀ نبوسیدنت را چگونه تاوان پس دادم.
به یاد داری ...
پاهایمان درد گرفت ،
از بس، شهوتِ با هم بودنِ دست هایمان
نمی گذاشت جاده ها تمام شوند.
راستی در میان تصویر گنگِ خداحاقظ و بغضِ دل،
آخر هم نفهمیدم تو رفتی ، من ماندم یا ...
اما به روشنی طلوع خورشید امروز به یاد می آورم که گفتی :
"زود برمی گردم "
