تبليغاتX
دفترچه - دیروز

خورشید، عادتِ طلوع را تکرار کرد

اما من غافلگیر از آمدنِ صبح ،

همچنان در گرگ و میش ِ رویای " دیروزِ با تو بودن "

خواب را مزه می کردم ...

دستانت را که دیروز به من سپردی – به یاد داری؟ -

امروز هر چه گشتم نیافتمشان!

گویی مِهی از خیال بودند که با طلوع خورشید

ناپدید شدند...

نمی دانم، تو نیستی یا من !

که پروانه های نگاهم بهت زده ، گم شده ، کم قرار

گل صورت تو را می جویند.

یادت هست ؟ ... چقدر شیطنت کرد باد با موهای تو

و من غرق در غیرت

چشم بستم  که "غبار به چشمم رفت"!

اما نمایش رقصِ سپیدِ شالِ تو در فضای پر از نگاه

میانپرده ی دائمی رویاهای من شد

به خاطر دارم که مرا در سپید و خاکستری تردیدِ " آیا می توانستمِ " یک بوسه رها کردی

و خندیدی که " شاید ... !"

بدون آنکه بدانی گناه کبیرۀ نبوسیدنت را چگونه تاوان پس دادم.

به یاد داری ...

پاهایمان درد گرفت ،

از بس، شهوتِ با هم بودنِ دست هایمان

نمی گذاشت جاده ها تمام شوند.

راستی در میان تصویر گنگِ خداحاقظ و بغضِ دل،

آخر هم نفهمیدم تو رفتی ، من ماندم یا ...

اما به روشنی طلوع خورشید امروز به یاد می آورم که گفتی :

"زود برمی گردم "

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25 توسط فرشاد| |

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir